یک شامگاه پاییزی
و دیوار
تنها شریکِ غم گُساری های من.
ایسا
*********************
شعری از شاملو
برای ایسای شاعر
یکی کودک بودن
آه!
یکی کودک بودن در لحظهی غرشِ آن توپِ آشتی
و گردشِ مبهوتِ سیبِ سُرخ
بر آیینه.
یکی کودک بودن
در این روزِ دبستانِ بسته
و خِشخشِ نخستین برفِ سنگینبار
بر آدمکِ سردِ باغچه.
در این روزِ بیامتیاز
تنها
مگر
یکی کودک بودن.
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی
یك هزار تَل
و برگهای پریدهرنگِ خزانی:
جوباری تنها!
"شیکی"
+بسیار گونگی طبیعت و سادگیاش در یك نگاه به چشم میآیند.
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی
...
گاهی سوآل میکنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بیتخفیف
وقتی
صلاتِ ظهر
با رنگِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردیِ برشتهی گندمزاری بال میکشد
تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوههای پیر
کاین عابدانِ خستهی خوابآلود
در نیمروزِ تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی
در عمقِ پاییز:
همسایهام
چگونه میگذرانَد، نمیدانم؟
"باشوْ"
+گاهی یگانه شدن با انسانها راهی آسان تر است!
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعی